از چشمانت فرو افتاده ام

در گردابی تلخ

قلبم چون ناقوسی کهنه

می زند به میدان این بحران

سر بر صورت اسب نهاده ای

چشم در راه

زبور می خوانی برای دخترکان صحرا

مثل کوه استوار باش

خالص

مثل پاییز زرد و عقلانی

سکوت در آستانه کوه تنهایی

فریاد می زند

خدایان مرده اند

تمام خدایان

و باز

می خوانی از برای دخترکان

خورشید سیاره ایست نورانی

کوه ها با هم خواهند ماند

همچون ما با تنهاییمان

ایستاده ای چون مردان حادثه

در دوزخی سرد

با شب، با زخم، با گرگ ها

و می خوانی

با من طلوع کن

سپید، سیاه، با چشمانی آبی تر از دریا

در پیاله های کوچک

با داس های درو گران

نه در آینه ی تهی یا قصیده های بلند باد

تا زاده شدن آفتاب

 و بر آمدن خدایان