کلافه ام

همچون کلاغان سر در گریبانی که

برگها را ورق میزنند برزمین

از بلندای تن سپیدار وحشی

انسوی پرچین

زیر خورشیدهای خرد دیوار

جنگلی در باد

و

آواز ابرهای سوگوار

زنی داس بر پیکر گندم

بوسه بر آتش

و نوشانوشی به سلامتی مرگ

بذر تهوع بر بافتهای خون می پاشد

زخمه بر زخم میساید  تنم

   کلافه ام

همچون گونه های گیلاس های کال

 

با دستانی تشنه

زنی بردرگاه

سرمه برچشمان خورشید می کشد

وسوگنامه سال های ممنوع می خواند

در شور آب ها ی صخره های سکوت

 

  کسی دو خط موازی را بهم پیوند میزند

در حریری از جنس آسمان

با ماه ها وستاره های کاغذی

++++

از کجا میاییم

به کجا

هیچکس نمیداند

اما هوای کوچه هویت ما را نفس خواهد کشید

و ما

جنازه های خوشبختی خواهیم بود

مانند کودکانی که

به اسباب بازی های پشت ویترین دلخوشند

   هیچ کس نمیداند

اما

کوچه ما را خواهد فهمید

22 شهریور 1389 نوشهر



ادامه مطلب ...