درباره نویسنده
نسرین روشن ضمیر
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • نسرین روشن ضمیر
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • ۱۳٩٠/۱٠/٢٩
  • ۱۳٩٠/۸/۱٢
  • شعر
  • ۱۳٩٠/٧/٦
  • از چشمانت فرو افتاده ام
  • ایی فریاد میزند
  • ۱۳۸٩/۱٢/۱٦
  • ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
  • ۱۳۸٩/۱٢/۱۳
  • ۱۳۸٩/۱٢/۱٠
  • ۱۳۸٩/۱٠/٢٦
  • ۱۳۸٩/٦/٢۸
  • ۱۳۸٩/٦/۱٩
کلمات کلیدی مطالب
  • باران (۳)
  • تو میروی (٢)
  • افتابگردان (٢)
  • کلافه ام (۱)
  • یک کوله شعر (۱)
  • برگ ریزان سرد غروب (۱)
  • دکمه های پیراهنت (۱)
  • قسمتم از رویاهای شبانه (۱)
  • فرقی (۱)
  • از چشمانت فرو افتاده ام (۱)
  • خدایان مرده اند (۱)
  • مثل کوه استوار باش (۱)
  • کوه ها با هم خواهند ماند همچون ما با تنهاییمان (۱)
  • گیلاس های کال (۱)
  • بوسه بر اتش (۱)
  • رد (۱)
  • کلاغان (۱)
  • الودگی (۱)
  • گنجشک ها (۱)
  • سرگردان (۱)
  • ابر (۱)
  • رفتی (۱)
  • خیابان (۱)
  • انتظار (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • تیر ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • دی ۸٩
  • شهریور ۸٩
دوستان من
  • اتنا کوچکی
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



مطالب انتقال یافته
باران آلودگی خیابان را نخواهد شست
 
نویسنده: نسرین روشن ضمیر - ۱۳۸٩/٦/٢۸

 

چرخ

 

چشم میچرخانم

در چهار گوشه این زمینه

مستطیل شکل

............................

این جا

من

تو

بچگی ها

چرخ وفلکی که مارا

بالا

پایین

        پایین تر

الاکلنگ چشمانت

چه زود گذشت

هفته ،ماه ،سال

چرخیدن زمان

.......................

می چرخد

لوله

گلوله

توپ

می چرخد

چشم می چرخانم

.........................

چارجوبی شده ام روی صندلی چرخدار

و تو

روی چارپایه

عروسک میشوی

تا صورتت را رنگ کنند

چشم هایت

سیاه تر از همیشه

گونه هایت برجسته

 لبهایت سرخ

             سرخ نشو

تنت بوی شرم گل دارد

سرخ بالا می آورم

.................................

چشم میچرخانم

چوب لای چرخ فلک گذاشته اند

چشم میچرخانم

انگار سوار چرخ فلکم

 

روی دستان چریک ها

تشییع میشوم

چ  گ و ا را

چه شیرین.

نظرات ()



 
نویسنده: نسرین روشن ضمیر - ۱۳۸٩/٦/۱٩

 

ازقبیله باران

گم شدیم دربرگ ریزان سرد غروب

و گونه های سرخ برگ را شاهد گرفتم

درسبزی سبز نگاهت

وباور نداشتم

پاییز آغاز جدایست

تنها ماند ه ام

درگذاری بی رهگذر

زیر آفتاب هیچ چیز تازه نیست

له می شود گلهای پیچیده بر بازوان گلدان 

زیر چکمه های خورشید

احساساتم خالیست وخشک

عقیم شده ام حتی از زادن حسی نو

بی تو

اجاق شاعرانگیم کوراست

ودرختان انگشت به چشم مهتاب

شب شهرزادیست که قصه بیداری نمیداند

من دراسارت سال وماه

دانه های زنجیر روز را شمرده ام

و

به یاد می آورم چشمانت را

آسمانی که وسوسه گریز درابرهای متروک را می شکند

دهان پنجره خشک است

دل در برایت تنگ

وچشمانم پرستوهای کولی گرداگردزمین

به تمام نقاط زمین سوگند

که نقطه انتهای نیستی

خط واژه اعتراض

مربع معنی  عریان اسارت

ومستطیل غروب یخ زده چشمانم

............

زمین خیس است از یکریزی گریه ابر

اما باران آلودگی خیابان را نخواهد شست  

نظرات ()