درباره نویسنده
نسرین روشن ضمیر
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • نسرین روشن ضمیر
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • ۱۳٩٠/۱٠/٢٩
  • ۱۳٩٠/۸/۱٢
  • شعر
  • ۱۳٩٠/٧/٦
  • از چشمانت فرو افتاده ام
  • ایی فریاد میزند
  • ۱۳۸٩/۱٢/۱٦
  • ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
  • ۱۳۸٩/۱٢/۱۳
  • ۱۳۸٩/۱٢/۱٠
  • ۱۳۸٩/۱٠/٢٦
  • ۱۳۸٩/٦/٢۸
  • ۱۳۸٩/٦/۱٩
کلمات کلیدی مطالب
  • باران (۳)
  • تو میروی (٢)
  • افتابگردان (٢)
  • کلافه ام (۱)
  • یک کوله شعر (۱)
  • برگ ریزان سرد غروب (۱)
  • دکمه های پیراهنت (۱)
  • قسمتم از رویاهای شبانه (۱)
  • فرقی (۱)
  • از چشمانت فرو افتاده ام (۱)
  • خدایان مرده اند (۱)
  • مثل کوه استوار باش (۱)
  • کوه ها با هم خواهند ماند همچون ما با تنهاییمان (۱)
  • گیلاس های کال (۱)
  • بوسه بر اتش (۱)
  • رد (۱)
  • کلاغان (۱)
  • الودگی (۱)
  • گنجشک ها (۱)
  • سرگردان (۱)
  • ابر (۱)
  • رفتی (۱)
  • خیابان (۱)
  • انتظار (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • تیر ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • دی ۸٩
  • شهریور ۸٩
دوستان من
  • اتنا کوچکی
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



مطالب انتقال یافته
باران آلودگی خیابان را نخواهد شست
 
نویسنده: نسرین روشن ضمیر - ۱۳۸٩/۱٢/۱٦
ازقبیله باران

 

گم شدیم دربرگ ریزان سرد غروب

و گونه های سرخ برگ را شاهد گرفتم

درسبزی سبز نگاهت

وباور نداشتم

پاییز آغاز جدایست

تنها ماند ه ام

درگذاری بی رهگذر

زیر آفتاب هیچ چیز تازه نیست

له می شود گلهای پیچیده بر بازوان گلدان 

زیر چکمه های خورشید

احساساتم خالیست وخشک

عقیم شده ام حتی از زادن حسی نو

بی تو

اجاق شاعرانگیم کوراست

ودرختان انگشت به چشم مهتاب

شب شهرزادیست که قصه بیداری نمیداند

من دراسارت سال وماه

دانه های زنجیر روز را شمرده ام

و

به یاد می آورم چشمانت را

آسمانی که وسوسه گریز درابرهای متروک را می شکند

دهان پنجره خشک است

دل در برایت تنگ

وچشمانم پرستوهای کولی گرداگردزمین

به تمام نقاط زمین سوگند

که نقطه انتهای نیستی

خط واژه اعتراض

مربع معنی  عریان اسارت

ومستطیل غروب یخ زده چشمانم

............

زمین خیس است از یکریزی گریه ابر

اما باران آلودگی خیابان را نخواهد شست                 

                        

                                                            ۱۰/۶/۸۴نوشهر

 

 

خورشیدازپشت خمیازه زن

 

طلوع میکند

زن از پشت پلک خیابان

گم میشود در صف

خواب آلوده زنبیل ها

پهن میشود

سایه اش بر شانه های دیوار

درهجوم دستها زیر پا می افتد

چشمانش گرگ ومیش آسمان

جشن خیابان وچراغانی آسفالت

وپیکره اسلیمی

زن زنبیل

وصبح که طلوع میکند از پشت پلک

 

خیابان

                                               نوشهر۱۰/۷/۸۱

 

قسمتم از رویاهای شبانه

 

بالشی خیس

وترکهای دستم

که هرشب

خواب امواج موهایت را می بیند

باهمین عینک

ته استکانی

که به سلامتی چشمهایت

می زنم

سرفه سرفه

عشق

خلط میشود

بالا می آورم قطره قطره

مرگ را از رگهایم

ومیریزد

ته همین استکان

یک مشت رنگ

یک جفت چشم

پخش می شود روی همین بالش

وبرای همیشه می خوابد

                                                            چالوس۲/۲/۸۵

 

می بندم با دکمه های پیراهنت قلبم را کیپ

 

بر بازوهایت

چشمهایم را میدوزم برلبهایت

اکنون سالهاست نفس که میکشم

 موهای کسی برشانه هایم

تکان میخورد

قلبش می تپد

درسینه ام

کلاه را تا ابروپایین می آورد

میرود

اکنون سالهاست که نیستم

رفته ام و قلبم دردکمه های

پیراهنت

جامانده

نظرات ()



 
نویسنده: نسرین روشن ضمیر - ۱۳۸٩/۱٢/۱٤

زمین خیس است از یکریزی گریه ابر

 

اما باران آلودگی خیابان را نخواهد شست

 

سلام

نتونستم وارد وبلاگ قبلیم بشم برای همین مجبور شدم دوباره بسازم

نظرات ()



 
نویسنده: پرشین بلاگ - ۱۳۸٩/۱٢/۱۳

زمین خیس است از یکریزی گریه ابر

 

اما باران آلودگی خیابان را نخواهد شست

 

سلام

نتونستم وارد وبلاگ قبلیم بشم برای همین مجبور شدم دوباره بسازم

نظرات ()



 
نویسنده: نسرین روشن ضمیر - ۱۳۸٩/۱٢/۱٠

غبار بربوم

مرد در اتاق راه میرود.هرچند می ایستدوبا حالتی ازشادی ونگرانی به بوم های نقاشی که در کنار هم قرارگرفته وبا پارچه ای سفیدغبار گرفته و بوم ها را از چشم ها پنهان میکند نگاه می اندازد،گاه به عکس هایی که غبار سالیان درازبر آنها نشسته نگاه میکند وبا خود حرف میزند،من باید بهش بگم آخه اون حقشه بدونه پدرش چی شده ،باید بدونه همش تقصیر من بود آره من مقصرم،با دستاش محکم در دهنشو میگیره نه  تو گناهی نداشتی ،توهم مثل اونا بی خبر بودی ،توهم مثل اونا مرد در اتاق راه میرود.هرچند می ایستدوبا حالتی ازشادی ونگرانی به بوم های نقاشی که در کنار هم قرارگرفته وبا پارچه ای سفیدغبار گرفته و بوم ها را از چشم ها پنهان میکند نگاه می اندازد،گاه به عکس هایی که غبار سالیان درازبر آنها نشسته نگاه میکند وبا خود حرف میزند،من باید بهش بگم آخه اون حقشه بدونه پدرش چی شده ،باید بدونه همش تقصیر من بود آره من مقصرم،با دستاش محکم در دهنشو میگیره نه  تو گناهی نداشتی ،توهم مثل اونا بی خبر بودی ،توهم مثل اونا ،نه  کاش مثل اونا بودم کاش منم با اونا رفته بودم، مرد به دیوار تکیه میزندبا لحنی متفاوت وبغض آلود می گوید نباید اینقدر طولش میداد م شاید اگه اونقدر شوخی نمیکرد م  ومسخره بازی در نمی آوردم ...........

اون روز به بچه ها گفتم بایستند تا ازشون عکس بگیرم قول دادم که برای هر هفتایی شون از روی عکسی که میگیرم تابلو بکشم .

یادش بخیر رضا یه عکس بهم داده بود تا از روی اون یه تابلو بکشم میگفت میخواد دختر سه سالش غزل اونو فراموش نکنه وقیافشو از یاد نبره،اما من گفتم باید خودم ازت عکس بگیرم . کاش اون روز عکسشو ازش گرفته بودم .بچه ها همه ایستا دند، چه لحظاتی خدای من عباس برای محسن با انگشتاش شاخ گذاشته بود ،مهرداد چکمه هاشو به گردنش آویزون کرده بود، حمید به نشونه پیروزی  انگشتاشو نشون میداد.آه... خدای من چرا؟ آخه چرا من؟ بهشون گفتم حاضر باشید اما فقط فلش دوربین را میزدم وبهشون میخندیدم  اون طفلکی ها هم فقط میخندیدند هیچی نمی گفتند .خلاصه تصمیم گرفتم ازشون عکس بگیرم  گفتم همه باهم سه  دو یک . مرد بغش می ترکه آره بذار فریاد بزنم ،بذار بگم واین بار سنگینی را که سالهاست روی شونم سنگینی میکنه را زمین بذارم ، شاید دیگه وقتی برای گفتن نباشه . سه  دو یک وانگار این شمارش معکوس  شلیک خمپاره ای بود که ......

آنوقت من بودم ویه تل خاک ،من بودم و گردوغباری که تا قلب آسمون میرفت، من بودم خاکستر وتکه هایی از تن دوستام که دور هم جمع شده بودند تا برای همیشه یه عکس یادگاری توی ذهن من بندازند. صدای ضجه مرد تمام اتاق را میلرزونه انگاری کسی عزیزشو جلوی چشمش از دست داده ،فریاد میزنه من مقصرم  ،اگه اونقدر شوخی نمیکردم ،اگه زودتر عکس گرفته بودم ،اگه اگه سرفه های شدید مرد ولرزش تنی ناتوان مرد را به سمت بوم های نقاشی میکشه  ، فقط تنها چیزی که یادمه فریاد یا حسین بچه هاست و صداهایی که با سوت خمپاره یکی میشه ،اشک سرفه ومردی که شدت درد پارچه سفید غبار گرفته را چنگ میزند وهمراه با آن برزمین نقش میبندد. وآخرین صحنه تابلوهایی است که تنها تصویر گردوغبار بر آن خود نمایی میکند. 

نظرات ()